تبلیغات
رسن






















رسن

می‌شود رویاهایم واقعی شوند؟

BMW کروکِ مشکیِ پارک شده‌ی بغلِ درِ دانشکده‌مان را که میبینم با خودم میگویم به‌به! عجب ماشینیه! یعنی میشه منم روزی سوار این ماشین سیصد میلیونی بشم؟!
...
کلا ماشین‌بازم. نه به این معنا که پولم از پارو بالا میره و هی ماشین عوض میکنم. اصلا. یه ماشین هم از برای خودم ندارم چه برسه به این کارا! ماشین‌باز به این معنا که ماشین سواری رو دوس دارم. حتی اگه با پراید بابا باشه!
یادم نمیره اون روزای بچه‌گی که بابا یه پیکان داشت (و هنوزم نگه‌ش داشته!). سوارش که میشدیم، اون عقب ماشین وسط صندلی مینشستم و چشمامو میدوختم به دنده که بابا چجوری عوضش میکنه. هیچی نمیفهمیدم جز اینکه باید با دنده ور برن و هی این طرف اونطرفش کنن! من نمیفهمیدم یعنی چی این کارا اما خوشم میومد به هرحال. به پاهای بابا هم نگاه میکردم موقع رانندگی که هی بالا و پایین میرفت. جالب بود برام کلا.
روز امتحان رانندگی هم بعد اینکه همه کارای افسرو انجام دادم، گفت وایسا. بهم گفت چرا کمربندتو نبستی؟؟ یه نگاه به خودم کردم و دیدم بعله! اولین کارو یادم رفته! گفت پیاده شو. با استرس پیاده شدم و منتظر بودم که بگه دوباره کی بیام برای امتحان که دیدم با وجود کسر امتیاز کمربند، امتیاز بقیه کارهارو گرفته‌م و قبول شده‌م. برگه رو گرفتم و با خوشحالی رفتم آموزشکده تا بدم برای فرستادنش به تهران و انجام کارهای گواهینامه. ازم پرسید خب تاریخ بعدو برات بنویسم؟ که گفتم قبول شدم.  طرف سرشو آورد بالا و تبریک گفت. از اون روز تا یه هفته بعد تمام خوشحالیم این بود که جزو معدود آدمایی هستم که دفعه اولشون رو تو امتحان رانندگی قبول شده‌ن! احساس خوبی بود!!
حالا سه سال از اون زمان گذشته و من هنوز با علاقه میشینم پشت فرمون. هنوز با علاقه گاز میدم، با علاقه ترمز میگیرم، و بیشتر از همه با علاقه تو ماشین موسیقی گوش میدم. گوش دادن به یه آهنگ آروم تو یه خیابون خلوت و البته بدون دست‌انداز(!)، یکی از لذت بخش ترین کارهاست برام.
...
BMW کروکِ مشکیِ پارک شده‌ی بغلِ درِ دانشکده‌مان را که میبینم با خودم میگویم به‌به! عجب ماشینیه! یعنی میشه منم روزی سوار این ماشین سیصد میلیونی بشم؟!
 کلاسهایم تمام میشود و این بار اما BMW کروک نیست. دارم خودم را تصور میکنم داخل آن ماشین و گوش دادن به secret garden. چه میشود! در فکر آن موجود مشکی رنگ متالیک هستم که میرسم به نزدیکیهای خوابگاه. آن پسرک را میبینم که طول پل عابر را دنبالم میدود تا یکی از همان دستمالهای پانصد تومنی اش را بخرم. یکهو آن دخترکوچولوی خوشگلِ اطراف چهارراه ولیعصر را یادم می‌آید که نمیدانم چه را بساط کرده بود. اینش مهم نیست. مهم اینست که داشت برای خودش تکالیف مدرسه اش را انجام میداد و دلم را عجیب سوزاند. آن موتورسوارِ میان‌سال را یادم می‌آید که پنج نفری را از کوچک و بزرگ پشت خودش سوار کرده بود و با بدبختی میراند. فکر کنم اعضای یک خانواده بودند همه‌شان.
همه‌ی اینها یادم می‌آید و یک پانصدتومنی میدهم به پسرک. از همان دستمالهای صورتی رنگش را میخرم بدهم به خواهرم. دوستشان دارد.
مرده‌شور هرچه BMW کروک هست را ببرد...



نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت 1391 ساعت 04:18 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

"این کتاب را با عشق... کتاب را با محبت و ماندگاری دوستی و اراجیف دیگر تقدیم کرده بودم. تاریخ و محل خرید را پایش نوشته و مترصد فرصتی بودم تا ببینمش و متواضعانه با لبخندی گشاده و نرم تحویلش بدهم ولی به دیدنش نه امیدی داشتم و نه ایمانی. قبلا هم از این کارها برایش کرده بودم.
از کنار کتاب‌فروشی که گذشتم ویرم گرفت، بروم داخل و نگاهی به کتاب‌ها بیندازم و یکی را انتخاب کنم و و به فروشنده بگویم برایم کادوپیچش کند. این کتاب را با عشق... . زمستان، برای نوشتن و خریدن کتاب و تقدیم، فصل مناسب‌تری‌ست. من معمولا یک مداد و خودکار همراهم دارم. فروشنده، پشت جلد را نگاهی می‌اندازد تا قیمت را بجوید، به صفحه اول هم سرکی می‌کشد. جمله «باعشق...» را می‌بیند. معذب می‌شوم. «می‌شه لطفا با یه کادوی قشنگ بپوشونیدش؟» سری تکان می‌دهد، لبخند مشتری‌مدارانه‌ای می‌زند و می‌پرسد که خانم هستند یا آقا. به‌اش نگاه می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم رنگ و شمایل کادو هم بین ماها جدایی می‌اندازد. رنگ‌های شاد و ستاره‌ها و خرس‌ها و خرگوش‌های کوچولو مال خانم‌ها هستند و رنگ‌های تیره و دودکش‌های دوسر با دوده و طرح کژدم و رتیل مال آقایان. «خانمی هستند بیست و چند ساله...» می‌گوید: «حتما خیلی دوستشون دارید؟» از آن‌جور سوال‌هایی‌ست که از زن‌ها و مردهایی که برای جفتِ زندگی‌شان کتاب می‌خرند، می‌کند.
دوستش داشتم ولی صفحه تقدیم را برای احتیاط با مداد می‌‌نوشتم و گاهی پاکشان می‌کردم اگرچه شیارهای باقیمانده حروف بازهم اذیتم می‌کرد."
امین اطمینان

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

شماره بهمن 90 رو یادم رفت در موردش بنویسم. الان هم دیگه حالشو ندارم حقیقتش. پس اونو بیخیال شین لطفا! شماره قبلی داستان، برای اسفند و فروردین بود و به عبارتی ویژه‌نامه عید بود. تعداد صفحات بیشتر شده بود و به طبع اون تعداد داستانها و روایتها هم بیشتر.
سرتونو درد نیارم. بهترین متنی که تو این شماره خوندم، از قضا یه داستان کوتاه بود که همین بالا عینشو آوردم. کلا این شماره داستان کوتاههای فوق العاده ای داشت. (احتمالا بعدا چندتا شو بنویسم همینجا) خیلی هاشونو عجیب باهاش ارتباط برقرار کردم. مخصوصا این "تقدیم نامچه" که شاید تا حالا ده باری خونده باشمش و هربار که تموم میشه میخوام سرمو بکوبم به دیوار...

نوشته شده در شنبه 9 اردیبهشت 1391 ساعت 11:04 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

او (در حالیکه دارد با گیره اش ذغالها را روی گاز جابجا میکند): ای بابا! میبینی جوونای مملکتو؟! ای بابا...ای بابا!

من (در حالیکه دارم مرغ سوخاری یخ زده را در ماهیتابه سرخ میکنم): آخه من نمیفهمم. چه فایده ای داره؟ یه فایده ی قلیونو شما به من بگو. یه فایده فقط! قول میدم بیام اتاقتون باهاتون بکشمش!

او (درحالیکه با دقت به ذغال نگاه میکند تا مطمئن شود به مرحله نهایی خودش رسیده): آرامش میده بابا؛ آرامش! من میتونم بهت بگم آرامشش اگه بیشتر از نماز  نباشه کمتر نیست!

من (درحالیکه در دلم بهش میگویم برو بابا چرت نگو): برو بابا! این چه حرفیه؟! هر یه وعده ش اندازه صدتا نخ سیگار ضرر میزنه به بدنت. بعد تو میگی آرامش میده؟!

او (درحالیکه ذغال را که روی زمین افتاده با کلافه‌گی برمیدارد): داشته باشه! اصلا تو بگو هزارتا نخ سیگار. اما گفتم بهت که آرامش میده به آدم. از نماز بیشتر نباشه کمتر نیست.

من (در حالیکه در دلم بهش میگویم برو بابا خدا عقلت بده): حیف نیست ضرر میزنی به این ریه هات؟!

او (در حالیکه ذغال آماده برای قلیان را برداشته و از آشپزخانه بیرون میرود): بابا این ریه ها قراره بره تو آتیش بسوزه دیگه! حالا چه سالم باشه چه خراب. بذار حالمونو بکنیم تو این دنیا!

من (در حالیکه دارم مرغ سوخاری را برمیگردانم تا ته نگیرد): ...

نوشته شده در شنبه 2 اردیبهشت 1391 ساعت 06:04 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

وقتی نیم ساعت بعد از بیدار شدن از خواب، مشغول سشوار کشیدن موهایم هستم، به این فکر میکنم که دیشب چه شب بدی بود و چقدر افتضاح خوابیدم. یادم نمی آید بیشتر از یک ساعت مداوم خوابیده باشم و مطمئنم که در طول شب حتما پنج شش باری از خواب پریده ام. یادم می آید می گفتند قبل خواب آدم گلاب را بو کند یا یک سیب بخورد یا یک لیوان شیر سر کشد، خواب خوبی دارد. من هیچکدامشان را نداشتم. اگر هم داشتم نمی خوردم. مگر بعضی شبها که خوب خوابیده ام به خاطر یک دانه سیب یا چند سی سی شیر بوده است؟ آن هم شیری که معلوم نیست چقدرش آب است.
اَه...اینجای موهایم همیشه یک تاب خاصی دارد. هرچه سشوار بگیرم و خودم را هم بُکُشم صاف نمیشود. صبح پارک رفتگر، "م" را یادم می آید که دوست داشت تاب سوار شود اما حیف که برایش کوچک بود و می گفت اگر بزرگتر بود حتما سوارش میشدم. طفلک خیلی هوس کرده بود. مورمورم میشود وقتی میبینم بچه ها همینطور پاهایشان را بالا میدهند و تاب بازی میکنند و دلشان غنج میرود و ککشان هم نمیگزد که مثلا تو نگاهشان کنی. اصلا نگاهشان کن؛ گور پدرت! و بعد میروند سراغ سرسره و آنجا هم دیگر بساطی است برای خودش. مورمورم میشود که اینها را میبینم و نمیتوانم انجامشان بدهم. میدانم آخر همه ی اینها عقده میشود. همه ی بزرگترها عقده دارند. عقده ی کودکیشان را. هوس میکنند بچه باشند و نمیتوانند. "م" راست میگوید؛ هوس کرده ام تاب بازی کنم و دلم غنج برود.
دارم فکر میکنم شاید دیشب خوابِ تاب هم دیده ام. یک تاب بازی معرکه؛ یک نفر هم که خیلی دوستش دارم هلم میدهد و من خنده های بچه گانه میزنم. نه مثل خنده های الآن؛ از ته دل. اصلا من نمیفهمم چرا آدم نباید خوابهایی را که دیده، یادش بماند؟ مگر نمیگویند خدا هرچه را آفریده از روی حکمت است و فایده دارد؟ خب این خواب فایده اش چیست؟ ببینیم و فراموشمان شود؟ یا من را پنج شش بار از خواب بیدار کند؟ من که نمیفهمم. کلا در این 21 سال و 17 روزی که نفس کشیده ام، فقط دو سه تا از خوابهایم یادم مانده. یکی همان پیرزن زشتی که دماغ گنده ای داشت و یک خال هم رویش. گوشه ی خیابان بساط کرده بود و منِ خنگ نمیدانم جلوی بساط آن عجوزه چه کردم که عصبانی شد و من را طلسم کرد. یا آن یکی که خیلی تلخ بود و دعا میکنم هیچوقت دیگر همچین خوابی نبینم. یک نفر عجیب من را دنبال میکرد و هی نزدیکم میشد و پایم را میگرفت و هردو می افتادیم. بعد شاید طرف میخواست بیاید و کله ام را بخورد، نمیگذاشتم و با پا میزدم توی صورتش و دوباره بلند میشدم و فرار میکردم و باز میرسید. بعد انگار خودم هم فهمیده بودم که خوابم و داد میکشیدم تا بیدار شوم اما نمیشد. آخرین بار که داشت صورتم را میخورد دیگر با تمام قدرت داد زدم و بعد در رخت خواب بودم با زیر پیراهنی خیس و سرد.
اصلا با خواب دیدن موافق نیستم. اعتقادی هم به آن ندارم. دوست دارم آن شش هفت ساعتی که خزیده ام در لانه ی تنهایی خودم، فقط سیاهی باشد و سیاهی. نه مثل آن شبی که با بزرگترین بالُن دنیا در آسمان بودم و نمیدانم لامذهب چه نقص فنی ای پیدا کرد که یکهو سقوط کرد، زیرم خالی شد و بعد صدای لرزش شدید تخت خوابم بود و نفس نفس زدن هایم در دل شب. در این تخت خواب لعنتی یک غلت هم که بخواهم بزنم، از صد جایش صدا بلند میشود؛ چه برسد به اینکه بخواهم از بالن هم سقوط کنم.
سشوارم تمام میشود و دستی میکشم روی موهایم. به افتضاح بودن تختم فکر میکنم. باید بگویم عوضش کنند.



نوشته شده در چهارشنبه 30 فروردین 1391 ساعت 08:43 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

قبلا هم پسر کوچوله رو دیده بودم تو مسجد که با باباش میومد. شیطون بود به مقتضای سنش. حتی یه بار که بین دو نماز بود و کنار باباش نشسته بودم، یکی از پیرمردای مسجد اومد و گفت  آقا این بچه ی شماست اینقده بدی میکنه؟ جلوشو بگیرین دیگه! که باباهه هم گفت نه! نوه مادر خانممه!! بعدش هم پسرشو آروم نشوند بغل خودش و براش توضیح داد که نباید از اینکارا بکنه و یه شکلات هم گذاشت تو دستش. خیلی خوشم اومد. پیش خودم گفتم اوه اوه! اگه این بچه ی من بود که قاطی میکردم و با اُردنگی مینداختمش بیرون و دیگه هم نمیاوردمش مسجد!
...
نماز ظهر تموم شده. یه ربعی فرصت هست برای تعقیبات و از این حرفا. دوباره پسرکو میبینم. خیلی داشته باشه 6 سال. باز داره شیطونی میکنه! هی میدوه این طرف، میدوه اونطرف. کلا کارایی میکنه که کسی اگه اعصاب نداشته باشه قاطی میکنه! تو صف چهارم نشسته م و حواسم به کارای خودمه که یهو از جلو صدایی میشنوم. نگاه که میکنم میبینم پسرک رفته نزدیک امام جماعت، بعد یکی از پیرمردایی که همیشه اون جلو پشت امام وامیسه (و احتمالا حقی هم به گردن مسجد داره!) دستای پسرکو گرفته و داره با عصبانیت هولش میده اونطرف. شوکه میشم؛ اصلا باورم نمیشه. هی با عصبانیت هولش میده و بهش یه چیزایی هم میگه. پسر بیچاره هم بغض میکنه و با ترس از پشت اون پیرمرد میدوه میاد عقب. از بغلم که رد میشه کاملا میتونم ترسو تو صورتش ببینم. سر میچرخونم و میبینم که مستقیم میدوه از مسجد میره بیرون. باباش هم که میبینه هرچی صداش میزنه جوابشو نمیده دنبالش میره.
...
به هم میریزم و اصلا نمیفهمم چجوری نماز عصر تموم میشه. یه حسی بهم میگه باید برم به پیرمرد اعتراض کنم. اما نمیدونم باید چجوری بهش بگم و در یه کلام ... میترسم! کم کم دارم از مسجد میام بیرون اما مطمئنم که اگه همینجوری سرمو بندازم پایینو هیچی نگم، تا چند روز وجدانم اساسی حالمو میگیره. برمیگیردم و میرم سمت پیرمرد که هنوز صف اول نشسته. بغلش دو زانویی میشینم و :"سلام حاج آقا. قبول باشه." "علیک سلام. ممنون" "حاج آقا شما میخواین بچه کوچیکو به مسجد جذب کنین یا دفعش کنین با این کارتون؟" که میبینم پیرمرد عصبانی میشه؛ همونی که ازش میترسیدم. همینجوری که حرف میزنه صداش رو هم میاره بالاتر: "برو بهش بگو بیاد. بــــرو! برو بگو بیاد بره بالای منبر! برو دیگه!" میگم حاج آقا من اصلا با این پسره نسبتی ندارم. اصلا هم جسارتی نمیخوام بکنم بهتون. "بره بالای منبر؟ بالای منبـــــر پیغمبر؟؟ ببین جوون! نوه ی من اندازه ی توهه. میفهمی؟! نوه ی من!" "حاج آقا من قصد جسارت نداشتم. میگم نوع برخورد که نباید اینطوری باشه. باید یه جوری بهش بگین که..." "آره تو که سرت میشه برو بهش بگو. شما اصلا خیلی زیاد میفهمی!" میگم حاج آقا ادعایی ندارم که... "چرا! شما بیشتر میفهمی..." "آخه حاج آقا..." که پیرمرد اهمیت نمیده و بلند میشه تا سلامشو بده.
صدام داره میلرزه. تپش قلبم رو هم حس میکنم حتی. به بغل دستیش که اونم یه پیرمرده میگم آخه درست نیست این برخورد. که میگه حق با شماست اما پسره هم خیلی شره. میگم آره! شره اما اینجوری باید گفت؟ اگه این بچه تا عمری که داره به خاطر همین حرکت دیگه پاشو تو مسجد نذاره و از هرچی مسجد و مسجدیه حالش به هم بخوره چی؟ اون دنیا ما باید جواب بدیم دیگه. باهام موافقه. خادم مسجد هم میاد و دیگه بلند میشم. "شما حرص نخور جوون. تموم بدنت داره میلرزه! حاج آقا اعصابش ناراحته." میگم خب باید اینطوری برخورد کنن؟؟ باهام موافقه.
از مسجد که میام بیرون یه کم آروم تر شده م. دارم به این فکر میکنم که چرا هیچکس چیزی نگفت به اون پیرمرد؟ چرا بعدِ اینکه اون بچه رو ترسوند امام جماعت برنگشت بگه فلانی نکن اینکارو؟؟ چرا...



پ.ن: بعد اینکه آرومتر میشم و میتونم فکر کنم، با خودم میگم کاش به پیرمرده گفته بودم بچه ها از سر و کول خود پیغمبرم بالا میرفتن موقع نماز؛ اینکه دیگه منبرشه...

نوشته شده در یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 10:24 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

من: ناز بشم!

او: چی رو؟ برا چی؟ برا کی؟ حالت خوبه؟!

من: بابا خواستم یه یادی ازت کرده باشم! بده؟ عیبه؟ ناز نشم؟!

او: ای جونم! دادا همینکه یاد مایی کلی نازه! عاقبت به خیری ایشالا دعا بفرمایید.

من: به قول "س.ک": ایشالا سال جدید سال ازدواجت باشه!

او: داداش گفتم دعا کن؛ نه اینکه نفرین کنی! شوخی کردم! انشاءالله (غلیظ بگو!)

من: اننننننشااااااءءءءءالله...!

 

پ.ن.1: یه گفتگوی پیامکی بود بین من و یکی از دوستان نازِ روزگار!

پ.ن.2: سال نوتون مبارک! یه جایی دیدم که از قول حضرت علی (ع) نوشته بود: «روزی که گناه نکنی، همان روز عید توست.» مد نظرمون باشه ایشالا!


نوشته شده در شنبه 12 فروردین 1391 ساعت 10:56 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

* روز آخریه که مشهدیم. باید زود از خواب بیدار شم و برم تا هرچه بیشتر از حرم و معنویتش استفاده کنم. نماز صبح رو اونجام؛ جای همیشگی، بغل ضریح. تفاوتی که امروز با روزهای قبل داره اینه که میدونی دیگه آخراشه. سعی میکنی حواستو بیشتر جمع کنی چون میترسی که دیگه نتونی بیای. میترسی از این که داری از این جای به این باصفایی دور میشی. میترسی از اینکه داری میری شهر و نمیدونی چقدر میتونی این حال خوبو همراه خودت داشته باشی. 
* به خیلی چیزا دقت میکنم. به آدمایی که وقتی میان جلوی ضریح، دستشونو میذارن رو سینه شون و همینجوری که دارن اشک میریزن، خم میشن و سلام میدن به آقا. اون هم چه سلامی؛ خالصِ خالص. دقت میکنم به اون پیرمردی که گوشه ای رو به ضریح نشسته و داره با سوز مرثیه میخونه برای امام. چند نفری هم پشت سرش نشسته ن و آروم آروم اشک میریزن. به خیلی چیزا دقت میکنم. حتی به اون شور و تقلای زن و مرد برای اینکه نوک دستشونو بزنن به ضریح. حتی به اون مرد حواس پرتی که میگه: «برای سلامتی امام رضا صلوات!» و به اون چند نفری که صلوات میفرستن. همه فقط یک چیز براشون مهمه؛ اونم اینکه امام یه نگاه بهشون بندازه.
* راستش داره جلوی امام رضا حسودیم میشه! به آدمایی که مثل ما امروز حرکت نمیکنن. به اونایی که تازه اومدن. به اونایی که پس فردا برمیگردن. به اونایی که فردا برمیگردن. به اونایی که میتونن امروز رو بدون دغدغه ی راه آهن و ترمینال و رسیدنِ به موقع و...، تو حرم باشن. با امامشون حرف بزنن،  درد و دل کنن و اشک بریزن. به همه اینا حسودیم میشه. حتی به اون پسری که گوشه ای چنبره زده و داره فکر میکنه. شاید هم اصلا بغض نکنه،‌ شاید اصلا گریه ش هم نگیره؛ اما داره فکر میکنه و من واقعا به فکرهاش حسودیم میشه. این فکرها خیلی به آدم کمک میکنه حقیقتا.
* تو راه برگشت به هتل، تو خودمم و نمیدونم چی میشه که دلم خیلی میگیره. باید سریع صبحونه رو بخورم، کمی خرت و پرتهایی که نشون کرده م رو بخرم و زود برگردم حرم. بعد از خرید، میرم هتل تا وسایلمو بچینم تو ساک و حاضرشون کنم. چون میخوام برم حرم و ظهر برگردم. اون موقع هم دیگه وقت نمیشه برای بستن ساک.
* نماز ظهر و عصر رو کنار ضریح و پشت سر حاج آقا راشد یزدی میخونم. دیگه چیزی تا زمان حرکت نمونده. فقط الان باید کاری رو انجام بدم که از همون اولین روزی که اومدم مشهد الرضا، ازش خوشم نمیومد. زیارت وداع. داستان من الان شده مثل اون حرفی که همیشه مامان - فداشون بشم! - میگن: «هر اومدنی، یه رفتنی هم داره.»
* از حرم که میخوام بیام بیرون، یه نگاه به گنبد آقا میکنم و خاطره های این چند روز برام زنده میشه. از آقا میخوام که زود دوباره دعوتم کنه. ازش میخوام که تو این دنیای پر از شهوت و هوس پرستی، هوامو داشته باشه. از آقا میخوام کمکم کنه گم نشم تو این دنیا. ازش خیلی چیزا میخوام. یعنی میتونم به قولهایی که بهش داده م، عمل کنم تا اونم هوامو داشته باشه؟ یعنی میشه؟
.
.
.
*ساعت 15:30؛ راه آهن؛ قطار غزال مشهد به تهران. چه لحظه های بدیه...


پ.ن: فردا عازم کربلای ایران، جبهه های جنوبم. حلال بفرمایین!
  

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند 1390 ساعت 09:39 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

* از خواب که بیدار میشم میرم سمت پنجره ی اتاق که ببینم گنبد در چه وضعیه. هنوز هست یا نه! که میبینم باز داره مثل دیروز صبح از اطراف حرم دود بلند میشه. کسی میدونه اینا برای چیه؟ ساعت چهار صبحه و باید راه افتاد سمت حرم. اینبار اما تکه پارچه ای که با خودم آورده بودم مشهد رو برمیدارم. دوس دارم به ضریح تبرکش کنم. ماموریت حساسیه؛ باید زود حرکت کرد!
* به نسبت دیروز کمی دیرتر میرسم حرم. واسه همین وقتی وارد محوطه ی بغل ضریح میشم، میبینم که همه صفوف رو تشکیل داده ن. یه جایی اون وسطها پیدا میکنم و وسایلمو میذارم تا کس دیگه ای نشینه. خودم اما میرم سمت ضریح تا بتونم پارچه رو تبرک کنم که خدا رو شکر راحت اینکارو انجام میدم. نماز رو ایندفعه حاج آقا راشد نمیخونه؛ یه کم میخوره تو ذوقم حقیقتا!
* بعد نماز یه زیارت کوچیک انجام میدم و میرم حرم گردی! صحن انقلاب رو خیلی دوستش دارم. فک کنم همه اینطوری باشن و از این صحن بیشتر خوششون بیاد. دلیلش هم اینه که گنبد و مناره ها کاملا تو دیده. نگاه میکنم به قبر شیخ نخودکی و میبینم که خیلی شلوغه و نمیشه رفت سمتش. به نظرم اونجا رو هم باید دو قسمتش کنن. یه قسمت واسه آقایون بذارن که لااقل یه فاتحه ای بتونیم بریم بخونیم برای شیخ! خود شیخ اینجوری معذب نیست که مشتری هاش همه خانمن؟! میرم سمت پنحره فولاد و خوشبختانه اونقدر خلوته که میتونم پارچه مو اونجا هم متبرکش کنم. عجب پارچه ای شد این پارچه!
* راه میفتم سمت هتل. باید زود صبحونه رو بخورم؛ چون میخوام با کاروان برم پارک آبی. قبل از سفر باهامون تماس گرفته بودن و گفته بودن که اگه میخواین بیاین، لباس شنا هم بیارین با خودتون. اما من قصد رفتن نداشتم. دوست داشتم بیشتر تو حرم باشم تا اینکه بخوام برم سراغ برنامه های تفریحی و از اینجور چیزا. اما دیروز با چند نفر که صحبت کردم، بهم گفتن که به اونجا برم و تفریح کنم. گفتن فایده ای که داره اینه که بعدش میتونم با یه حال بهتر و بیشتر برم زیارت امام رضا و کیفشو ببرم. منم با وجود شک زیادی که داشتم، دیشب رفتم لباس شنا خریدم و دلو زدم به دریا!
* وارد پارک آبی که میشیم، ساعت 9 صبحه. من چون عینکم رو درآورده م و تقریبا دیگه کورم، یکی از بچه ها رو میکنم راهنمای خودم و قرار میذاریم که هرجا اون رفت منم برم. سرسره ها خیلی حال میده. دوسه طبقه رو میریم بالا، بعد میشینیم رو یه تشک خاصی و بعد با شیب زیاد میریم تو آب! البته انواع مختلفی داره. بعضی هاش که خیلی هیجانش بیشتره، سرپوشیده ست و اصلا هیچ نوری توش نیست. یعنی همینجوری که داری سر میخوری و میای پایین، اصلا جلوتو نمیبینی و یهو میبینی رفتی راست، یهو رفتی چپ! بعدش هم با سرعت پرت میشی تو آب! داستانیه واسه خودش. این وسط اما به نظرم سونا و جکوزی چیز دیگه ای بود. اونجایی که میرفتیم تو سونای خشک، ده دقیقه ای مینشستیم و حسابی عرق میکردیم، بعدش میرفتیم یه دوش آب ولرم میگرفتیم و بعدش هم سه تایی با یکی دیگه از بچه ها دستامونو دور گردن همدیگه میذاشتیم و میپریدیم تو جکوزی آب سرد! عجیب حال میداد یعنی. بعد دوباره میرفتیم تو جکوزی آب گرم و یه حالی میدادیم به رگهای منقبض شده ی بدنمون. من که احساس میکردم تک تک سلولهای بدنم دارن لذت میبرن! نکته ی جالبِ دیگه، کافی شاپ بود. اونجا که همه با لباس شنا پشت میز مینشستیم و همونطوری که داشت ازمون آب میچکید، شیرکاکائوی داغ میخوردیم! نمازخونه هم جالب بود. همه همونطوری وایساده بودن و راز و نیاز میکردن با خدا. فکر کنم خود خدا هم خنده ش گرفته بود! حتی بعضیا هم که یکی رو فرستاده بودند جلو و به جماعت میخوندن نمازشونو. من با این خیلی حال کردم که اونجا همه مثل هم بودن. هیچکس به خاطر لباسش برتر از دیگری نبود. همه مثل اولشون بودن: یکدست!
*به هتل که میرسیم، دیگه ساعت چهار بعد از ظهره. سریع حاضر میشم و میرم سمت حرم. نمازو که میخونم، باید برم بازار رضا تا تسبیح شاه مقصودمو که داده بودم درستش کنن، بگیرم. یه سال و نیم پیش از مشهد خریده بودمش و خیلی دوستش داشتم. اما چند وقت پیش تو دستگیره ی در گیر کرد و پاره شد. منم از اون موقع منتظر بودم که بیام مشهد و بدم تا درستش کنن. تسبیح رو میگیرم. خیلی خوب درستش کرده طرف. دمش گرم!
* خیلی مراسم خوبیه این دعای کمیل. رواق امام کامل پر شده و همه تو حال و هوای خودشونن و هرکسی داره با امام خودش درد و دل میکنه. وقتی به گریه های آدمایی که اطرافم نشسته ن گوش میدم یه جورایی بهشون حسودیم میشه. غبطه میخورم به اینهمه اشکهایی که دارن باصفا ریخته میشن. چه گناهانی که آمرزیده نمیشه امشب. چه حاجتهایی که برآورده نمیشه...
* وارد اتاقمون که میشم، طبق معمول شبهای قبل، چای میخوریم دور هم. کمی صحبت میکنیم. هرکسی از هر دری میگه. میوه میخوریم و بچه های پزشکی هم دیگه درسو بیخیال شده ن و حرف میزنن. ساعت که از دوازده میگذره، کم کم بچه ها آماده میشن برای خواب. من هم همینطور. اما دلم گرفته. یه نگاه
که به گنبد امام رضا میکنم آهی میکشم و سعی میکنم یه دل سیر ببینمش از پشت پنجره. امشب شب آخریه که این منظره ی باشکوه رو میتونم ببینم و دوست دارم ازش استفاده کنم. امشب گنبد معنی دیگه ای برام داره . بیشتر از قبل دوستش دارم. بیشتر از قبل نگاش میکنم. بیشتر از قبل بهش خیره میشم. حواسم به هیچکس نیست. امشب شب جمعه ست...




نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390 ساعت 01:18 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

* حول و حوش ساعت چهار صبح، از پنجره‌ی اتاق یه نگاه به گنبد میكنم و راه میفتم سمت حرم. از دو سه جا اطراف حرم داره دود سفید رنگِ غلیظی بلند میشه كه هرچی فكر میكنم نمیفهمم واسه چیه. صدای قرآنی كه از حرم میاد و پس زمینه‌ی سكوتِ مطلقِ اون ساعتِ خاص شده، حس خوبی میده به آدم. هوا هم خیلی سرده. شالمو باید بیارم بالاتر!
* این خادمای حرم خوب كارشونو انجام میدن انصافا. تو اون ساعت هم جلوی در ورودی با چهره‌ای شاداب منو میگردن كه مبادا چیز غیر مجازی همرام باشه. البته با كیفیت نمیگردن آدمو. فقط بالا رو وارسی میکنن در حالیكه آدم راحت میتونه یه بمب دستی رو تو جورابش بذاره. حالا امیدوارم یكی از خُدّام الان اینجا رو بخونه و ترتیب اثر بده!
* وارد محوطه‌ی اطراف ضریح كه میشم، خوشحالیم بیشتر میشه چون حرم به نسبت روز، خیلی خلوت‌تره. اینقدر خلوت كه تا یه متری ضریح میتونم راحت برم. البته وقتی میبینم دستم نمیرسه به ضریح، بیخودی زحمتشو نمیكشم. اصلا من مشكل دارم با خیلی از زائرای امام رضا. همدیگه رو تو اون شلوغی هُل میدن و هُل میدن و هُل میدن تا شاید بتونن دستشونو به ضریح بزنن. به گمانم برداشت اشتباهی كه این دوستان دارن، اینه كه تا دستت به ضریح نخوره، حاجت روا نمیشی. خب این واقعا درست نیست. حالا فكر كنین چقدر بقیه رو اذیت میكنن تا بتونن برسن به ضریح. امام رضا واقعا از این راضیه؟ بعضی دیگه كه شورشو در میارن. بلند داد میزنن آقاااااا حركت كن! انگار نه انگار كه تو كتاب زیارت توصیه شده كه هنگام زیارت آدم باید آروم باشه و با طمأنینه كارشو انجام بده. من مطمئنم زیارت اون پیرمردی كه بیرون از حرم، دستشو میذاره رو سینه‌ش و با عشق سلام میده به آقا، مقبول تره تا این افراد. البته هیجان دارن و این درسته؛ اما به هرحال باید بعضی چیزا رو رعایت كرد دیگه!
* میبینم كه كم كم زائرا دارن صف نماز صبح رو تشكیل میدن و اگه دیر بجنبم، باز مجبور میشم برم مسجد گوهرشاد نماز بخونم. واسه همین سریع میرم و یه جایی تو صف دوم مستقر میشم. با سرعت عجیبی داره شلوغ میشه اینجا. ظاهرا هیچ كس نمیخواد نماز جماعت صبح بغل ضریح امام رضا رو از دست بده. خب حق هم داره! اذان كه میشه، حاج آقا راشد یزدی كه همشهریمون هم هست، میاد و مستقر میشه برای اقامه نماز. قبل از شروع نماز، یك حدیثی با مضمون توكل به خدا میگه كه خیلی خوشم میاد. بعد از نماز، یه زیارتی میكنم و راهی میشم سمت هتل.
* بعد از خوردن صبحونه و خوابیدن تا نزدیكیهای ساعت ده و رفتن به حرم و خوندن نماز ظهر و عصر بغل ضریح، برمیگردم و ناهار میخورم. اما الان دیگه وقت خوابیدن نیست. یه کار مهم دارم؛ خریدن انگشتر! یعنی من همیشه وقتی اسم مشهد میاد، بعدِ ضریح، انگشتر میاد تو ذهنم! حالا نمیدونم چی شده که اینقدر از انگشتر و این چیزا خوشم میاد. حُبّ دنیاست دیگه؛ خدا مارو هدایت کنه. بعد از ناهار راه میفتم سمت بازار رضا. میرم مغازه آقای ش که قبلا بهم معرفیش کرده بودند. اول به قصد شرف الشمس وارد مغازه میشم. اما دیگه نمیدونم چی میشه که فیروزه میخرم. فیروزه ی خوب و خوش رنگیه! بعد از اون هم کمی خرت و پرت دیگه میگیرم و راه میفتم سمت هتل تا بذارمشون اونجا. دوتا از بچه ها که ترم شش پزشکی هستن، دارن واسه امتحان علوم پایه شون که هفته بعده میخونن. یا امام رضا کمکشون کن! تو این بین، هم اتاقی سابقم، ع که الان ارشدشو داره مشهد میخونه باهام تماس میگیره. باب الجواد قرار میذاریم تا امانتیش رو بدم بهش. با دیدنش خیلی خوشحال میشم و خاطرات شیرین گذشته برام زنده میشه. بعد از اون هم یه سری به فروشگاه لوازم فرهنگی رضوی میزنم. تابلوها، بشقابها و خیلی چیزای قشنگ دیگه رو داره که نمیخوام بخرمشون. چون جا ندارم!
* سه رُبعی به اذان مغرب مونده که راهی حرم میشم. وقتی وارد محوطه ضریح میشم میبینم اوه اوه! خیلی شلوغ شده و همه دیگه صفوف جماعت رو تشکیل داده ن. منم که اصلا نمیخوام برم گوهرشاد. نه که بد باشه ها؛ اصلا. اما اینجا حالش بیشتره. واسه همین یه ده دقیقه ای میگردم و میگردم تا یه نیم متر جا بین دو نفر پیدا میکنم که یکیشون کاپشنشو گذاشته اونجا. منم در نهایت پُررویی میرم جلو و میگم که اینجا میشه نشست آقا؟ که طرف با ناراحتی وسایلشو برمیداره و من با خوشحالی میشینم! نماز که تموم میشه زیارتی میکنم و بر میگردم سمت هتل.
* شام، ران مرغه به همراه پیاز و خیارشور و نان. من که خیلی خوشم میاد. بعدِ اینهمه برنج خوردن، خیلی میچسبه. وقتی تموم میشه، بر میگردم به اتاق و چای رو درست میکنم تا همه بچه ها دور همی بخوریم. کمی مطالعه میکنم و یه کم هم مینویسم. ساعت از دوازده گذشته که از پنجره نگاهی به بیرون میکنم. رفت و آمدها کمتر شده اما هنوز هست. بعضی ها دارن از حرم بر میگردن و بعضی ها هم واردش میشن. این وسط اما گنبد امام رضا چیز دیگه ایه. عظمت، شکوه و صلابت در اوج آرامش. گنبد چیز دیگه ایه. 

 

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند 1390 ساعت 08:53 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

* اطلاعیه‌ی یكی از نهادهای دانشگاه در مورد اردوی مشهد رو كه دیدم ته دلم، یه كم لرزید. یه سال و نیمی از اون سفر خاطره انگیز خانوادگی به مشهد می‌گذشت و من دلم خیلی هوای امام رضا رو كرده بود. بالاخره تصمیم گرفتم ثبت نام كنم. همه‌ی این مراحل وسط امتحانات ترم اتفاق افتاد و باعث شد تو تعطیلات میان ترم، همیشه اردوی دوم تا پنجمِ اسفندِ مشهد مقدس، گوشه‌ی ذهنم باشه.
* هفت هشت روزی كه از شروع ترم جدید میگذره، میرسیم به دوم اسفند و زمان حركت. بهمون میگن ساعت شش صبحِ سه‌شنبه راه‌آهن باشیم. به اونجا كه میرسم، یه ساعتی منتظر میمونیم و ساعت هفت حركت میكنیم. قطار، سریع‌السیر و از نوع اتوبوسیه. جدای از همه‌ی مزیتهایی كه این نوع قطارها داره، یه بدی‌ای كه واسه من هست، اینه كه یا اصلا نمیتونم بخوابم یا خیلی بد میخوابم. این وسط اما بالشت بادی‌ای كه هم اتاقیم بهم داده ، خیلی كمكم میكنه. خدا خیرش بده!
* یه كاروان از دختران دبیرستانی هم تو قطارن كه ماشالا چقدر حرف میزنن. كلافه‌مون كردن از بس حرف زدن و قاه‌قاه خندیدن! اما همین شاد بودن‌ها به نظرم نكته‌ی مثبتیه. بذارین خوش باشن دیگه! صبحونه، نهار، چای، مطالعه و اندكی خواب، كارهاییه كه تو قطار انجام میدم تا ساعت 15 كه میرسیم مشهد‌. سلام امام رضا، ای آقای مهربانی‌ها!
* هتل محل اسكانمون حرف نداره واقعا. تقریبا پیاده، فقط دو دقیقه فاصله داریم تا ورودی غربی صحن جامع رضوی. این امتیاز بزرگیه واسه خودش. پنج نفریم تو یه سوییت. جای خوبیه. دوتا اتاق داره؛ تو یه دونه‌ش یه تخت دونفره هست و اون یكی هم، سه تا یه نفره. نكته‌ی مثبت این اتاق اما این چیزا نیست؛ بلكه دید خوبیه كه از پنجره‌ش به گنبد طلایی امام رضا داره. واقعا جای باصفاییه اینجا و احساس خیلی خوبی به آدم میده!
* سریع مستقر میشم و راه میفتم سمت حرم. ماشالا حرم خیلی بزرگه و من هم كه زیاد نیومده‌م، خیلی آشنا نیستم باهاش. البته خادمهای حرم، همیشه راهنماهای خوبی بوده‌ن و هستن. به هرحال راه میفتم سمت مسجد گوهرشاد و با شروع اذان، یه جایی مستقر میشم و نماز رو همراه با بقیه میخونم. نماز جماعت‌های حرم هم حال و هوای خاصی داره واسه خودش. بعدش دیگه موقع زیارته. تو اون شلوغی راه میفتم سمت ضریح امام. یكی از خوبی‌های حرم امام رضا، تداركاتشه. یعنی همیشه كیسه برای كفش هست، همیشه كتاب دعا هست، مُهر هست، قرآن هست. مثل نماز جمعه تهران نیست كه بعد از دو ساعت دیگه كیسه‌ها تموم میشه و باید كفش‌هاتو دستت بگیری! یكی از كتابهای دعا رو برمیدارم و بعد از اذن دخول، وارد محوطه‌ی اطراف ضریح میشم. البته درستش اینه كه اذن رو آدم موقع ورود به حرم بخونه، اما چون چیزی جلوی ورودی ننوشته بود و من هم حفظ نبودم، دیگه مجبور میشم الآن بخونمش. زیارت مخصوص امام رضا رو میخونم و آداب خاصش رو انجام میدم. به معانیش كه توجه میكنم، واقعا احساسات تو اون موج میزنه. یه حس خوبی به آدم میده. بعد هم چون روی فرشهای اطراف جا نیست، دو ركعت نماز زیارتمو رو سنگها میخونم.  سردی سنگها لذت بخشه و سختیشون باعث میشه پای چپم یه كم درد بگیره اما...اما فدای سر امام رضا. اینا كه جیزی نیست!
* بهمون ژتونِ شام داده بودند و گفته بودند تا ساعت 21 بیشتر برای خوردنش وقت ندارین. واسه همین بعد از یه زیارت دلچسب برمیگردم هتل تا شب گشنه نخوابم! بعد از شام كه میرم اتاق، خیلی خسته و كوفته‌م. واسه خاطر قطاره حتما. چای دلچسبی‌ای كه یكی از بچه‌ها دم كرده رو میخورم و بعد از اینكه از پشت پنجره یه نگاه به گنبد طلایی امام رئوف میكنم و غرق در ابهت اون در شب میشم، میخوابم. درحالیكه لبخندی روی لبم نشسته است...
 

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند 1390 ساعت 08:42 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

قبلا "پای" های شیرینی فروشی "ک" را خورده بودم و خوشم آمده بود. این "پای" چیزی نیست که همه مغازه ها بتوانند خوب و با کیفیت درستش کنند. بعضی هایشان سیبش کهنه است، بعضی دیگر سیبش کم است، بعضی دیگر کیکش بدمزه است و ... . حالا می خواهم شیرینی بگیرم و می روم سراغ شیرینی فروشی "ک" که نزدیک خوابگاهمان است. وارد مغازه که می شوم، دو نفر را گوشه ای می بینم که ایستاده اند و مشغول خوردن دوتا از این شیرینی هایی هستند که دور تا دورش شکلات هست و وسطش را دیگر نمی دانم! با همان نگاه اول می شناسمشان. از بچه های دانشگاه هستند. یکی شان اما برای من آدم خاصی است. خاص از این جهت که مرا می برد به سالها پیش. سالهایی خاطره انگیز.

شیرینی ها را که دارم از پشت ویترین وارسی می کنم، نیم نگاهی هم به آن دو نفر دارم و توجهم به این است که آیا محمدعلی مرا دیده یا نه. نه! انگار گرم شیرینی خوردن و صحبت با دوستش است و اصلا متوجه حضورم نشده است. بی خیال؛ عجب شیرینی های رنگارنگی دارد این شیرینی فروشی "ک".

یک کیلو "پای سیب" سفارش می دهم و منتظرم که آن آقا برایم آماده اش کند. سریع حاضرش می کند و فیش را می گذارد روی میز تا بروم و پرداختش کنم. برش می دارم و همان طور که نیم نگاهی به آن دو نفر دارم، به طرف صندوق می روم. صندوقدار رمز کارت اعتباری ام را می پرسد که می گویم و به این فکر می کنم که ای کاش می گذاشت خودم رمزم را بزنم. فیش مهر شده را برمی دارم و می روم آن طرف فروشگاه و جعبه شیرینی ام را می گیرم.

به محمدعلی که نگاه می کنم، هنوز گرم صحبت با دوستش است. همان طور که به سمت در خروجی می روم شک دارم که آیا خودم بروم جلو و سلام کنم یا نه. می روم جلو. در اولین نگاه من را می شناسد: «به به! آقا ایمان! خوب وقتی اومدی!» و شروع به باز کردن جعبه شیرینی بغل دستش می کند. «حاجی نمی خوام. دستت درد نکنه. میل ندارم. ممنون!» تعارف های من را که می شنود، همانطور که دارد جعبه را باز می کند، می گوید: «ایمان اومدی نسازیا!» و من می خندم. «شیرینی عقدمه ایمان جون! بخور!» و من که قبلا هم چیزهایی شنیده بودم، لُپش را می گیرم و تبریک می گویم. و بعد خداحافظی ای می کنم و می زنم بیرون.


در فاصله ی بیست دقیقه پیاده روی ای که دارم، به خاطره ای که با محمدعلی -هم کلاسی دوران دبیرستان داداشم- داشتم فکر می کنم. همان سفر مشهد هفت هشت سال پیش. همان وقتی که محمدعلی مثل الآن دانشجوی پزشکی نبود و فقط یک دانش آموز راهنمایی با استعداد بود. به خاطرات محل اسکانمان در مشهد و به عکسی که باهم انداختیم فکر می کنم. و بعد به این فکر می کنم که گذر عمر چقدر سریع است و خریدن یک جعبه "پای سیب" می تواند فقط بهانه ای باشد برای زنده شدن این همه خاطرات شیرین.

آهی می کشم و لبخندی می زنم. درست بالای پل عابر خیابان جلال. عجیب شلوغ شده است امشب...


پ.ن: اگه خدا بخواد، فردا صبح عازم مشهدم. قصد دارم وقتی برگشتم، سفرنامه شو کار کنم. از همه کسایی که اینجا رو میخونن و منو میشناسن یا نمیشناسن، حلالیت میطلبم. ببخشین دیگه! یاحق...


 


نوشته شده در دوشنبه 1 اسفند 1390 ساعت 11:55 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

وقتی شستن زیرپیراهنی‌های کثیفتان را هی به عقب بیندازید و هی به عقب بیندازید و هی...، آخر میرسید به جایی که زیرپیراهنی‌های تمیزتان تمام شده و شما از روی اجبار باید کثیفها را بشورید. این مرثیه وقتی غم انگیزتر میشود که شما به هر دلیلی دوست ندارید از ماشین لباسشویی خوابگاه استفاده کنید و محبورید هِلِک هِلِک راهی حمام شوید؛ در حالیکه تشتی پر از زیرپیراهنی و احیانا تعدادی جوراب برای تنوع، زیر بغل زده‌اید. صحنه‌ی ترحم برانگیزی است انصافا.

آب داغ را روی آنها باز میکنید و چشم میدوزید به دانه‌های کوچک پودر که چگونه به کف تبدیل میشوند و درعین حال به این فکر میکنید که چه اختراع جالبی است این پودر رختشویی. آنزیم دارش که دیگر محشر است. از همانهایی که وسط آن همه سفیدی، دانه‌های آبی رنگی هم خودنمایی میکند. البته شما لازم نیست به این چیزها فکر کنید. شما بهتر است به فکر تشت باشید که پُر نشود و گند بزند به پروژه‌تان.

شروع میشود. حالا باید بسابید و بسابید و بسابید. هرچه بیشتر، بهتر. لامصبها تمام هم نمیشوند. جورابها هم شده‌اند قوز بالای قوز. اصلا تنوع دیگر چه صیغه‌ای بود؟ گور بابای هرچه تنوع است. همین تنوع است که زندگی ها را خراب کرده دیگر. مرد خانه تنوع میخواهد و زن خانه میزند توی سر شوهرش به خاطر آن تنوع طلبی کوفتی‌اش.

صدای فحش میشنوید. دقت که میکنید، سلولهای ماهیچه‌ای دستانتان‌اند که همه باهم با آن صدای جالب و زیرشان، به شما فحش میدهند. نگاه میکنید و میبینید که فقط نصف زیرپیراهنی‌ها تمام شده است. ناگهان فحشها بیشتر میشود. ظاهرا سلولها هم متوجه باقیمانده زیرپیراهنی‌ها شده‌اند و دارند همزمان با فحش دادن به شما، به بختِ بد خود هم لعنت میفرستند که صاحب بی ملاحظه‌ای همچون شما دارند. عجب اوضاعی است.

بالاخره سابیدنتان تمام میشود. زیرپیراهنی‌ها را آب میکشید و باز هِلِک هِلِک راه می‌افتید طرف اتاقتان. با تشتی زیر بغل که این بار وزنی چند برابر قبل دارد. عرق پیشانی‌تان را پاک میکنید و مشغول پهن کردن زیرپیراهنی‌ها میشوید. سلولها دیگر فحش نمیدهند. احتمالا یا خواب رفته‌اند یا بیهوش شده‌اند. دلتان برایشان میسوزد. بازوهایتان را آرام آرام ناز میکنید تا سلولها بهتر بخوابند و همزمان هم فاتحه‌ای میفرستید به روح آن شاعری که گفت:‌ «کار امروز به فردا نفکن!»

معلوم نیست زیرپیراهنی‌ها کی خُشک شوند. سلولها خوابیده‌اند. هوای سردی است.

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390 ساعت 04:26 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

پرشیای سفید رنگ پشت سری مدام چراغ میده و اعصابمو خرد کرده. همینجوری که تو آینه نگاش میکنم، دست تکون میدم براش که یعنی چه مرگته؟ مرض داری؟ کوری نمیبینی ترافیکه نمیتونم تندتر برم؟؟ بعید میدونم طرف فهمیده باشه تو اون شلوغی منظور منو. اما مهم نیست. دل من مهم بود خنک بشه که شد.

ترافیک عجیبیه همیشه تو این نقطه شهر. خیابونها همینجوری باریک مونده و ماشینها اضافه شده تو این چند سال. آخرش هم راهنمایی و رانندگی به گمونم یه فکری برداره واسه اینجا. البته تا بخواد فکری برداره و عملیش بکنه و وضعیت بهتر بشه، چند سالی طول میشکه و طبعا پیر مردم این وسط در میاد نه کس دیگه ای.

پرشیا همینجوری به هر ماشینی میرسه چراغ میده. دارم تو آینه حرکاتشو نگاه میکنم. قضیه مشکوکه. آخرش هم با همون چراغهای زنونی لامصبش یه راهی باز میکنه و از سمت راستم سبقت میگیره میره. یه نگاهی که بهش میندازم قضیه دستم میاد. دوتا پسرک جوون جلوی ماشین نشسته ن و سه تا دختر جوون هم عقب ماشین.

مستندی میدیدم در مورد جلب توجه جُنوس(جمع جنس!) نر برای جُنوس ماده. خیلی جالب بود. مثلا این طاووس نر میومد جلوی ماده هه و بالهاشو باز میکرد و عشوه میومد! اون طاووس ماده هم میرفت تو کف!! یا برای شیرهای نر با اون یال و کوپالشون یا و یا و یا. البته مناسبات دنیای حیوانات کاملا با ما فرق میکنه. اونجا جُنوس نر خیلی زیباترن و اونا هستن که عشوه میان و خودنمایی میکنن. کاملا برعکس دنیای انسانها.

 اصلا من برای خوانندگانی از اهل نسوان که دارن مطالب حقیر رو میخونن یه چیزیو درمورد همجنس های خودم بگم بهشون که ملتفت بشن. پسرها مخصوصا اون بی جنبه هاشون وقتی یه جمع دختری نزدیکشون باشه، حالا تو ماشین، تو کلاس، هرجا؛ اینا یه هورمونی توشون ترشح میشه به اسم جلب توجه! برین سرچ کنین پیداش میکنین. همش دوست دارن یه کاری بکنن که نگاشون کنن بقیه. البته گفتم. این بیشتر مربوط میشه به پسرهای بی جنبه.

پرشیا بدجور داره رانندگی میکنه. هی پیچ های ریز میزنه و میلیمتری از بغل ماشینا رد میشه. مثلا میخواد به اون سه تایی که عقب ماشینش نشسته ن بگه که دست فرمونم هم مث خودم جذابه!

نزدیک میدون، ماشینی که جلوی پرشیاست، یهو اشتباهی میپیچه به چپ و پرشیا هم چون سرعتش زیاده، نزدیکه بزنه بهش که میپیچه و این اتفاق نمیفته. یه ترمز سفت میگیره و هردوتا پسرا از ماشین پیاده میشن و میرن سمت اون راننده هه که مثلا بگن عصبانی هستن. حالا منم پشت سرشونم و دارم میبینم که اینارو دوتا پخشون کنی در میرن. حالا دارن ادای دوتا قهرمانو هم درمیارن. مخصوصا اینکه وقتی میرن که دوباره سوار ماشینشون بشن، یه لبخندی هم رو لبشونه. ماموریت به درستی انجام شد.

تنها چیزی که من تو چشم اون دوتا پسرک دیدم، عقده ی جلب توجه بود. عقده ای غریب که اگه بشینی باهاشون روانشناسانه حرف بزنی، میفهمی که ریشه تو یه جایی از زندگیشون داره. یه جایی تحویلشون نگرفته ن و کم کم براشون بزرگ و بزرگتر شده تا رسیده به اینجا. اینکه به اون سه تا دختر عقب ماشین بگن که ما هم هستیم. تو رو خدا به ما هم نگاه کنین. حالا به جای اون سه تا دختر، هر دختر دیگه ای هم که بود همین اتفاقات میفتاد. اصل مطلب این بود که عطش جلب توجه اون دوتا ارضا بشه. اما مساله مهم اینه که اون عطشی که من دیدم، به این راحتی ها ارضا شدنی نیست.


پ.ن: فمینیست(!)های عزیز خیلی خوشحال نشن. اگه خدا خواست یه مطلب هم در مورد جلب توجه های اعصاب خردکن دخترها مینویسم.



نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن 1390 ساعت 10:15 ق.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

صبح، بعد از نماز خیلی دوست دارم بخوابم. وقتی آدم امتحان دارد و باید خوانده هایش را مرور کند، چه وقت خواب است؟ تازه پس مبارزه با نفس چه میشود؟! نمیخوابم بابا؛ نمیخوابم.

به نظرم بهترین صبحانه وقتی که مشغول مرور کردن قبل از امتحانی هستی که سه ساعت دیگر برگزار میشود، نان قندی ای است و یک چایی رویش! یعنی عجیب کیف میدهد. لذت بیشتر را وقتی میبری که این چایی را یکی دیگر دم کرده باشد و تو فقط زحمت باز کردن پلاستیکِ نان را بکشی. این تجربه ی لذت بخش، همین امروز صبح برایم اتفاق افتاد. برای اولین بار. و من به نظریه ی اولِ پاراگراف، همین امروز صبح رسیدم!

بعد از تمام شدن مرور، یک پیاده رویِ بیست دقیقه ای تا ایستگاه BRT، میتواند کمک شایانی بکند. فقط اگر آن دستگاه مُرده شوریِ(!) آسفالت سوراخ کُنِ دمِ چهارراه جلال با آن صدای نکره اش بگذارد. دستانم را روی گوشهایم میگذارم و احساس میکنم هر آنچه که خوانده ام در حال پریدن است! بهتر است سریع از آن محل دور شوم. خیلی بهتر است!

از BRT که پیاده میشوم، به زحمت از بین پیرمرد و پیرزنی که آرام آرام راه میروند و جماعتی را پشت خودشان علاف کرده اند، میگذرم. خرامان از این سبقت جانانه، مشغول راه رفتن هستم که ناگهان چند بغل گل نرگسِ تازه توی صورتم میبینم! دقت که میکنم، یکی از آن گل فروشهای سر چهارراه است که همراه با من پیاده شده  و با سرعت از پله های پل عابر بالا میرود. من هم که تازه از بوی آن ها مست شده ام سرعتم را بیشتر میکنم تا باز صورتم توی نرگس ها باشد. به بالای پل که میرسیم، گل فروش به چپ میرود و من مسیرم سمت راست است. هنوز بوی نرگسها توی صورتم است و به من احساس خوبی داده اند. احساس اینکه امتحان خوبی در پیش است!

امتحان به خوبی تمام میشود. بهترین جای دانشگاه بعد از دادن یک امتحان، مقبره شهدای گمنام است. حتی اگر مشغول ساختن یک مقبره جدید برایشان باشند و تو هربار حرص این را بخوری که چرا کاری که یک ماه زمانش است را در ایران تا چهار ماه طول میدهند. با همه ی این حرصها، بهترین جا بعد از امتحان همانجاست. زیارتی دوست داشتنی بدون دغدغه ی شروع کلاس بعدی.

پنجمین امتحان از پنجمین ترم دانشگاه هم تمام شد. به فکر امتحانِ مشکلِ دو روز بعد هستم و به یک چیز خیلی امید دارم. به دیدن چند بغل گل نرگس در ایستگاه BRT نزدیک دانشگاه. همین!



نوشته شده در دوشنبه 3 بهمن 1390 ساعت 01:47 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |

«نزدیک چهار بعد از ظهر به بهانه نماز عصر میزنم بیرون. لازم نیست تا مسجد ترمینال بروم. دورترها مرد لاغر و ریزنقشی با پوست سبزه تند، کنار غرفه هات داگ فروشی می بینم که تنها کلاه کاسکتش را از دسته موتور بر می دارد و به همان دختر سبزپوش توی نمازخانه می دهد. دختر کلاه را سرش می گذارد و موتور راه می افتد. من همان طور که این عاشقانه ایرانی را تماشا میکنم در دل اعتراف میکنم که این صحنه ارزش چند دقیق معطلی پشت خطی ها را دارد.»


پاسخگوی716- مینو رضایی - صفحه 175

upsara

این شماره همشهری داستان 500 تومن گرون تر بود. دلیلش هم داشتن 32 صفحه اضافه ویژه  شب یلدا بودش. یکی از چیزایی که به این مناسبت کار کرده بودن، دستورهای غذایی یکی از سرآشپزهای دربار قاجار ملعون(!) بود. من با یکیش خیلی حال کردم. اونجاش که سرآشپز میخواست دستور تهیه عدسی رو بگه. اینجوری: «گوشت و عدس را ترکیب حلیم پخته کند، خوب بزند. آبلیمو بریزند بجوشند. بردارند بخورند.» همین! ساده و مختصر! یعنی من میخوام ببینم اون سرآشپزه فکر نکرده یه بدبختی میخواد از رو این دستور، عدسی بپزه؟!
این شماره هم مثل همه شماره ها خوب بود. تعداد داستانها بیشتر شده و به 9 تا رسیده بود.
روایتهای خیلی خوب مخصوصا "به خاطر عروسک ها" ی فیروزه گل سرخی. یه دندان پزشک که خیلی جالب و تاثیرگذار، داستان بعد از بدنیا آوردن بچه هاش رو تعریف و اثرش تو زندگی حرفه ایش رو فوق العاده بیان کرده. دیگه اینکه داستانها هم جالب بودن. روایتهای زن و شوهری مث همیشه قشنگ. یه روایت جالب و دیده نشده هم در مورد استیو جابز اومده توش. البته چیزای دیگه هم هست که خودتون بخونید. شماره جدید ویژه بهمن ماه هم دو سه روزی میشه که اومده رو دکه ها. با یه پوستر ویژه زمستان، هدیه ی داستان به شما خواننده های فهیم!


نوشته شده در شنبه 1 بهمن 1390 ساعت 10:32 ب.ظ توسط ایمان تجملیان نظرات |


Design By : Pichak